خاطرات مرمرین
خب بالاخره تصمیم گرفتم بیام و خاطره مسافرتمو بنویسم . از بابت اون قضیه بگم که تقریبا حل شد . بعدا که سرحال شدم میام براتون میگم . حالا نمیخوام خاطر خودمو و شمارو تلخ کنم . ما روز ۵ شنبه ۲۵ تیر عازم دبی شدیم . قبلا گفتم که میخوام جایی برم که موهامو به دست باد بسپارم. خب دیگه رفتم هرچند که دبی اصلا باد نمی اومد . ولی توی اون چند روز که تهران خیلی گرم بود اونجا درجه حرارت ۳۰ درجه بود جوری که بعضی وقتا که مجبور میشدیم نزدیک به ۱ ساعت پیاده روی کنیم اصلا سخت نبود . نه که گرم نباشه ولی خب حال میداد اساسی . ما ۴ نفر بودیم . دوستامون هم از شیراز رسیده بودن . نمیخوام بگم که من غرب زده و تجملات منو گرفته ها ولی واقعا عالی بود . دقیقا ۱۷ یا ۱۸ ساعت قبلش اون هواپیمای کاسپین که عازم ارمنستان بود هم افتاده بود و ما کلی میترسیدیم . بعضی از پرسنل فرودگاه که دیروز شیفتشون بود میگفتن که اونا رو دیدن یا پاس شونو چک کردن یا بارشونو تحویل گرفته بودن . چون اون جودو کارا با لباس جودو بودن همه یادشون مونده بود . رفتیم تو فرودگاه چایی بخوریم کافه ای میگفت یکیشون اومده اینجا چایی خورده و راجع به ارمنستان یه سوالاتی پرسیده . خلاصه هرچی دعا و سوره و آیه الکرسی بلد بودیم خوندیم و به خودمون فوت کردیم و هواپیما پرید . صبحونه مفصل هم دادن جاتون خالی . زدیم به بدن . ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه پرواز ماهان . هتل سه ستاره کامفورتین با صبحانه و ناهار . نزدیک به ساعت ۹ بود که رسیدیم هتل . دوستامون هم اونجابودن. بماند که بابت اینکه شماره پاسپورتم اشتباه در ویزا ثبت شده بود ۱۱۷ درهم همونجا تقدیم دولت امارات کردیم . بعدشم از چشممون عکس برداری کردن و بعدشم همسفرامون میگفتن اونا که روسری سرشونه اذیت میکنن که کردن . این عربهای هیز . یا شایدم حیز . در هرصورت . اگه بخوام از تعریفیهاش شروع کنم که باید از همون فرودگاهش شروع کنم . که عجب فرودگاهی عجب هواپیماهایی . نه دو ساعت قبلش هم فرودگاه ایران بودیم . دیدیم تفاوت از زمین تا آسمان است . هواپیماهای درجه ۱ امارات . واقعا که خوشگل بودن . تازه اینجا امارات بود و ماکلی با اروپا و آمریکا فاصله داریم . کی میدونه اونجا چه خبره. البته هرچی ندونیم راحت تر میتونیم اینجا زندگی کنیم . فرودگاهش کلی برای خودش دیدنی بود . شاید جالب باشه اولین چیزی که توجهمو جلب کرد عکس دیوید بکهام و نانسی عجرم بود . یه دفعه به همسری گفتم ببین نانسی . انگار تا حالا ندیده بودم . نه که اینا اینجا گناهه . شیک ترین عکسمون عکس گلزار و رادانه . رفتیم هتل که با وجود درجه سه بودنش خیلی خوب بود . دلم میخواست ببینم درجه ۵ یا اون هتل آتلانتیس سرویسشون چه جوریه . بعد از جاگیر شدن تو اتاق هم راه افتادیم به بیرون . از تفریحاتش کمتر بگم و از دیدنیهاش بیشتر . چیزای قابل توجه دبی این بود که تمام خدمه و فروشنده ها و تاکسی ها و هزار شغل پیش پا افتاده دیگه همه یا فیلیپینی یا هندی یا پاکستانی یا افغانی بودن . عربها به هیچ عنوان به این شغلها مشغول نبودند . یعنی ما اصلا عربها رو بجز تو فرودگاه اونم قسمت باکلاسش و بانکها و توی رستورانها و مراکز خرید به عنوان مشتری و یا پشت ماشینهای آخرین مدلشون برای تفریح جای دیگه ندیدیم . بعدشم اینکه از کوچیک و بزرگ به زبان انگلیسی کاملا مسلطن . همه عربها . فروشنده ها و خدمه حتی کسی که اتاقها رو تمیز میکنه هم کاملا وارد بود به زبان . مثلا هم ما تحصیل کرده ها یه ذره دست و پا شکسته یه چیزی میگفتیم و یا یه میفهمیدیم. واقعا متاسف شدم . با لیدر تورمون که صحبت میکردم میگفت اینجا تو مدارس از همون اول با بچه جوری زبان کار میکنند که بعد از دو سه سال یعنی کلاس سوم چهارم کاملا زبان رو فولن . این کاملا واضح بود چون دختر خودش هم مثل بلبل انگلیسی حرف میزد . ما فقط عین منگلا میگفتیم how much چون یکی از بزرگترین تفریحات دبی خریدشه . جوری برنامه ریزی شده که محاله دست خالی از پاساژی برگردی . قیمتها تقریبا مثل ایرانه . فقط چون خیلی حراجی بود قیمتها پایین اومده بود . میدونید فکر نکنیدکه من خیلی غربزده شدم که دارم این حرفهارو میزنم ها نه ولی واقعا متاسف شدم برای خودمون که بهترین سرمایه با بهترین مردم در اختیار داریم اونوقت ما چه جوری زندگی میکنیم و اونا چطور . بعضی وقتا فامیلایی که از خارج میومدن و میگفتن که اگه بیاید اینجا میفهمید که داره چه ظلمی میشه به شماها میخواستم شیکمشونو پاره کنم که نه اینجا خیلی خوبه عالیه البته هنوز هم ایران و صد البته تهران رو عاشقانه دوست دارم ولی ای کاش که ما هم از امکاناتمون استفاده میکردیم . البته جالبه که براتون بگم که بیشترشون ایران و علی الخصوص احمدی نژاد رو میشناختن . یه بار یکی تا فهمید ما ایرانی هستیم بلند داد زد " سلام احمدی نژاد" . البته گفتن نداره که نظرشون راجع به ایران چی بود ولی در کل با ایرانی های خوب بودن . یه موضوع جالب که نه ولی خب / دی تو دی که باید معرف حضورتون باشه یه صاحب ایرانی از اهالی استان فارس که تو دبی دم و دستگاهی بهم زده و کلی برای خودش برو بیا داشت . روز دومی که ما اونجا رسیده بودیم گفتن که بنده خدا از اهالی خنج اگه اشتباه نکنم بوده که رفته به شهرشون و با دوستاش میره کوه و از روی کوه پرت میشه پایین و میمیره کلی مال و منال به جا میذاره . نمیدونید که چه فروشی داره این دی تو دی . روز آخری که دبی بودیم رفتیم اونجا که قرآن پخش میشد و شیرینی جهت خیرات دم در بود که ماهم فاتحه ای فرستادیم . مثل اینکه قدممون خوب نبود. از رستورانهای مک دونالد و kfc هم که دیگه سیراب شدیم . قیمتش هم ارزانتر از ایران . ولی چیز خاصی نیست . سوپر استار خودمون هم همونه . کلا غذا خوردن راحت بود . چیزی که گرون بود آب بود و نوشابه و بستنی . آب نزدیک به 1700 تومن ایران و نوشابه همینقدر ارزونترین بستنی هم 3300 . ماکه خوردیم ولی هی میگفتیم یعنی 3300 تومن پول بستنی دادیم . غذا ارزون تر بود . مثلا دوتا نوشابه برابر بود با دو تکه مرغ و یه عالمه سیب زمینی . راجع به حجاب هم باید بگم که هرکی هرجوری که دلش میخواست لباس میپوشید و واقعا برای هیچ کس مهم نبود . هیچ کس به کسی دیگه نگاه نمیکرد . شاید ما ایرانیها بودیم که فقط زیاد نگاه میکردیم و همه چیز برامون جدید و جالب بود . فقط اگه احیانا با کسی چشم تو چشم میشدیم به هم لبخند میزدیم . مخصوصا روس ها و اروپایی ها که البته کم بودند ولی خب بودند . دیگه لبخند کارمون شده بود . هرکسی رو میدیدیم یه لبخند بلند بالا تحویلش میدادیم . حالا چه زن و چه مرد . بی بند و باری به اون شکلی که اینجا مطرحه وجود نداشت . گفتم یا روسری سر کسی بود یا نبود . حد وسطی وجود نداشت . منظور از روسری حجاب کامله . اگر هم نبود خیلی معمولی . حتی ایرانی هایی که روزای اول از آزادی اونجا سعی میکردم لباسا ی عجیب غریب بپوشن دیگه روزای بعد عین بقیه میشدن . معمولی . شاید حتی آرایش هم نمیکردن . (البته بعضی هاشون ) نکته جالب هم وجود بیش از حد فیلیپینی ها در اونجا بود و به قدری به هم شبیه بودن که ما نمیفهمیدیم که رزروشن های هتلمون که شیفتاشون عوض میشه کدوما هستن و البته همه دختر . خدمه هم هندی و پاکستانی بودن . شاید خیلی حرف گفتنی دیگه هم داشته باشم . آخه میدونید من خیلی زیاد به مردم نگاه میکنم و سعی میکنم از این نگاه کردن خیلی چیز یاد بگیرم . البته دبی از نظر خیلی ها جالب نیست . اما برای ما تجربه خوبی بود و نکته آخر وقتی بود که از فرودگاه امارات وارد فرودگاه امام خمینی شدیم و بسیار متاسف . حیف از این همه سرمایه و نفت در کشور ما . سلام دوستای مهربونم . مرسی از همه همدردیها و مهربونیهاتون . راستش انگار باورم نمیشد که اینهمه دوستی دارم که میتونم تو مواقع ناراحتی هام ازشون راهنمایی بخوام . واقعا متشکرم . و اما بقیه ماجرا . راستش اینجوری که معلوم شد دختره که گمونم یه ۳۷ یا ۸ سالی سن داره دوست دختره یکی از دوستای همسر بنده است که از قضا هم ما با اون دوستش هم زیاد میرفتیم بیرون یعنی تو اکیپمون بود ولی هیچوقت اون دوستش از وجود یه همچین دوست دختری به ما چیزی نمیگفت ولی گویا پسرا مطلع بودن . تا اینکه حدود ۱۰ بار دختره که شماره همسر منو داشته در ارتباط با پسره اونجور که همسرم گفت بهش زنگ میزنه . البته زیاد راجع بهش توضیح نمیداد که آبروش نره ولی خب در همین حد گفت . همون روز که فهمیدم همسرم گفت که بیا و جلوی من بهش زنگ بزن . ولی من نمیدونم چرا قبول نکردم . منو برد بیرون و حسابی هم گردوند که راضیم کنه بهش زنگ بزنم اما قبول نکردم . بهش گفتم خودت بهش بگو . انگار مغزم هنگ کرده بود . ولی شنبه که اومدم اداره زنگ زدم به گوشیش . انگار که فهمیده باشه منم جواب موبایلمو نداد . از اداره زنگ زدم . ولی بر نداشت . آخر سر هم زنگ میزنه به دوست پسرش و همه چیز رو لو میده . پسره هم زنگ میزنه به همسر من و نمیدونم دیگه چی میگه . فقط روز شنبه که عصری اومد خونه به من گفت مگه چند بار بهش زنگ زدی ؟ منم گفتم هر چند بار که دلم خواست . مگه نگفتی بهش زنگ بزنم . چرا گوشیشو بر نداشت . خلاصه آبروش رفت حسابی . هرچی هم گفتم پسره (حمید) بهت چی گفت چیزی نگفت . برای همین دیگه بهش گیر ندادم . هیچی نگفتم . فقط یه بار که خواب بدی دیدم با وحشت پریدم . صبح که ساعت زنگ زد پا نشدم از جام . با وجودی که من آدمی هستم که تا ساعت زنگ میزنه با وجودی که خیلی هم خوابم میاد بازم پا میشم . ولی اونروز پا نشدم . خودشم تعجب کرد . اومد بغلم کرد که پاشو دیرمون میشه . بهش گفتم خواب بد دیدم دلم نمیخواد پاشم . گریم گرفت همونجوری هم با چشم بسته حرف میزدم . بعد گفتم میشه قول بدی دیگه باکسی نباشی . دیگه باکسی حرف نزنی . راستش تو شرایط بدی ازش این قول رو گرفتم . یعنی خودم خیلی حالم بد بود . اونم قول داد و بازم تاکید کرد که چیزی نبوده . اون اصلا دوست من نبوده . به خاطر دوست خودش به من زنگ میزده . ولی من بازم قول میدم . دیگه حرف نمیزنم راجع به اون قضیه . فقط یه بار بهش گفتم تو چرا مثل همسر های دوستام یا همکارام یا خیلی های دیگه نیستی . اونا وقتی که کسی رو ناراحت میکنن خیلی عذاب وجدان میگیرن ولی تو عین خیالت نیست چرا . اونم گفت تو از کجا میدونی .. من نمیتونم همه چیز رو بیان کنم . در ظاهر بی خیال شدم . راستش من خیلی توی خونه شلوغ و پر سر وصدام . با هر آهنگی میرقصم و از هر چیز کوچیکی فوری هیجان زده میشم . ولی الان که میخوایم بریم مسافرت هم حال درست و حسابی ندارم . دعوام نکنید ها . ولی برنامه ریزی مال قبل بود . قصد داشتم که توی یه آپ هیجان انگیز براتون از سفرم بگم . از اینکه چیکار داریم میکنیم و چیکار میخوایم بکنیم و هزار تا داستان دیگه که فکر کنم نجات پیدا کردید . ولی خب بعد از اینکه برگردم براتون میگم . برام دعا کنید خیلی زیاد . یعنی مثلا هر وقت اومدید اینجا بگید که ایشالله خدا مشکلشو حل کنه . دستتون درد نکنه . منتظر نظرات ارزشمندتون هستم . دوستتون دارم . پ.ن: راستی رمز موبایلش هم حذف شد . بعد از معلوم شدن تعطیلات روز سه شنبه به طرف شهر و بلاد همسری حرکت کردیم . خیلی هم خوشحال و خندان بودم روحیه دپرسی هم نداشتم . حدودای ساعت ۸ بود که رسیدیم . روز ۴ شنبه هم که همسری رفت بیرون و به قول خودش با دوستاش و نزدیک ساعت ۲ بود که اومد . عصرش من و همسری رفتیم که یه چرتی بزنیم . (البته یه نکته ای رو اینجا باید اضافه کنم که همسر بنده برای موبایلش یه رمزی گذاشته ۵ رقمی که به مدت ۵ ماه نتونستم به اون دسترسی پیدا کنم ) خلاصه اونروز خوابیدیم و با سرو صدای برادرهای همسری بیدار شدم . همسری هم پشتش به من بود اونم بیدار شده بود فکر کرده بود که من هنوز خوابم . به خاطر همین موبایلشو گرفت بالا رمزشو وارد کرد . منم رمزشو کشف کردم . چه کشفی . شب شد و دوباره اومدم که بخوابم چون همسری میخواست که فیلم ببینه ساعت هم حدود ۱ شب بود. موبایلشو با علم به اینکه من رمزشو نمیدونم گذاشت بالا سر من که شارژ بشه . منم که قبلا گفتم براتون خوشحال و خندان رمزشو یافته بودم رفتم سر گوشی و دیدم که یه اسمی به نام فاطمی که راستش قبلا هم دیده بودم ولی سرسری ازش گذشته بودم صبح بهش زنگ زده و وقتی من ازش پرسیدم کی بود گفت که فرزان دوستمه و وقتی که اصرار کردم گفت که دو کلمه اول اسمشو بهت نشون میدم که باورت بشه چونکه ممکن بود اگه همشو نشونم بده من پررو بشم . (به قول خودش) شمارشو تو موبایلم سیو کردم و رفتم سر اس ام اساش که حتی یه دونه هم نبود چون هرگز اس ام اسی رو نگه نمیداره . بعد رفتم سر اس ام اس های منتخبش که نگه میداره اونایی که به نظرش جالب ترن . دیدم جزو آخرین اس ام اسهایی که براش اومده و اونم سیو کرده همین فاطمی براش سه تا اس ام اس فرستاده به این شرح : صدای sms تنها رسیدن پیام نیست بلکه فریاد دلیست که عزیزی را یاد میکند . الان رفتم سر موبایلم که بقیه sms ها رو براتون بنویسم که دیدم همشو پاک کرده . من بعد از دیدن sms ها اونارو برای خودم فرستادم . توجه داشتین که اون هروقت دلش بخواد به موبایل من دست میزنه . حالا همینو داشته باشین تا بگم براتون . دیگه دیدم نه بابا انگار قضیه جدی شده . حالا ساعت چنده ۱ شب . گفتم جهنم زنگ میزنم . زنگ زدم به شماره مورد نظر ۰۹۱۹۲۷۶۰۰۰۰ یک عدد خانم گوشی رو برداشت . بی زحمت خودتون تصور کنید که من چه حالی شدم چون اصلا شرح حال اون لحظه برام گفتنی نیست . اول میخواستم حرف بزنم بعد دیدم که از اون طرف صدای یه مردی میاد که میگه کیه . یارو هم گفت نمیدونم انگار که صداش نمیاد . قطع کردم . همسری هم صدا کردم . دیگه اختیار دست خودم نبود . موبایلشو باز کردم و دادم دستش . گفتم کیه . اول زیر بار نمیرفت . میگفت از کجا رمزشو به دست آوردی تا هم نگفتم چه جوری حاضر نشد جواب منو بده . آنچنان میلرزیدم که نگو . کولر هم روشن بود از سرما به خودم می پیچیدم . دندونام هم بهم میخورد محکم . نمیتونستم جلوشو بگیرم . اونم دستپاچه شده بود . هی تند تند میگفت که چیزی نیست . کسی نیست . یه لحظه نفهمیدم کی ولی اومدم بزنمش همچین زدم به طرف کتفش که چون نشسته بود خودشو جمع کرد مشتم خورد تو زانوش الان با اجازتون یه دست تپلی دارم که به زور باهاش تایپ میکنم . همون موقع هم از درد سه دور دور اتاق زدم . میلزردم و گریه میکردم . تا اینکه همچین زد تو گوشم که بهم خوردن دندونام خوب شد ولی بازم میلرزیدم . ازش توضیح نخواستم فقط بهش گفتم که دروغگو خیانت کاره . دروغگوی خیانت کار . بهش گفتم از جلوی چشام بره کنار . حوصله نداشتم . حالم بد بود . تا نزدیک ۴ صبح هم نخوابیدم . صبح دیدم نشسته بالا سرم . یه عالمه قسم و آیه خورد که کسی نیست . دوست یه نفری یه . آدم بدبختیه . فقط چند بار بهم زنگ زده . منم گفتم که میخوام بهش زنگ بزنم . گفت باشه بزن موردی نداره. بهش بگو که به من زنگ نزنه . گفت که من باهاش دوست نیستم . فقط اون به من زنگ میزنه . راستش دیگه هیچ کدوم از حرفاش باورم نشد . یه عالمه هم قسم خورد . بعدشم منو برد بیرون . ولی زنگ نزدم . اصلا نمیگه که کیه . برای چی زنگ زده . منم زنگ نزدم . ترسیدم . نمیدونم چرا . آخه گفت بدبخته . ولی آخه من بدبختش کرده بودم . هنوزم بعداز چند روز نمیگه که کیه . برای چی زنگ زده . تازه الان یه چیزی هم طلب کاره . به نظرتون چیکار کنم ؟ پ.ن : به شماره دختره زنگ زدم ولی جواب نمیده . اونم میگه که من ازت معذرت خواهی کردم و گفتم که چیزی نبوده دیگه هم هیچی نمیگم ای کاش در وطنم آزادی بود.
| Design By : Night Skin |


